دره‌ها گلوله خورده‌اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می‌شود
من اما
بر تپه‌ای نشسته‌ام
بهمن کوچک دود می‌کنم .
یعنی تنهایم
یعنی نام هیچ‌کس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته‌ام
خوب می‌داند با خورشید چه کار کند
می‌داند چگونه سبزی‌ شاخه‌ها را
از پا دربیاورد ...
باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم ...
نه با مرگ
که چیز مسخره‌ای است ...
آن راه کوچک
که بعد از درخت‌ها لخت می‌شود
هوس بیشتری دارد ...