زندگی باور می خواهد، آن هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو سیله زد
یک صدا از ته قلب به تو گوید که خدا هست هنوز...
نمی دونم از کجا بگم، از کجای این دنیای بی رحم بگم. شاید بهتر باشه اول خودمو معرفی کنم؛ من دختری 26 ساله – اهل تهران – متخصص مغز و اعصاب از دانشگاه کبریج هستم. دختری که اومده تا به اونایی که ناامیدند، اونایی که خسته اند، اونایی که وقتی صبح از خواب بیدار میشن آسمان را تیره و خورشید را سیاه می بینند، اونایی که از زندگی متنفر شدند و میخواهند خود کشی کنند و در آخر به همه ی اونایی که فکر می کنند تنها ترین آدمها هستند؛ بگه که دارید اشتباه می کنید. شما تنها نیستید و کسی همیشه هست که در همه ی زمان ها و مکان ها کنار شماست و نامش خداست... آری خدا، خدایی که اگه تو ازش ناامید شدی؛ او از تو ناامید نمیشه... و من می خواهم براتون از همین خدایی که هنوز خیلی از ما ها اونو نمیشناسیم داستانی را تعریف کنم که افسانه نیست... و خدایی که می گوید: انَّ مَعَ العُسرِ یُسرا و همانا همراه هر سختی یک آسانی است. (سوره شرح-آیه 6)
همه چیز از اونجا شروع شد که نتایج کنکور اعلام شد. پدرم وقتی فهمید برادرم اشکان رتبه ی تک رقمی تو کنکور اورده و توی یکی از بهترین دانشگاه های کشور قبول شده؛ تصمیم گرفت که همگی برای چند هفته به یک سفر بریم و جشن بگیریم.همه ی اعضای خانواده اون روز خیلی خوشحال بودند و از همه خوش حال تر خود اشکان بود. اون روز تنها صدایی که به گوش می رسید صدای زنگ تلفن بود که دوستان و آشنایان همه برای گفتن تبریک خود را موظف می دانستند. بالآخره وقتی تلفن ها و تبریک گفتن ها تموم شد، پس از کلی بحث و گفت و گو تصمیم گرفتیم که به شمال بریم. وقتی دیگه رفتن به شمال قطعی شد همه شروع کردیم به جمع کردن وسایلو آماده ی سفر شدیم. ما راه افتادیم و چون به خاطر تعطیلات جاده ها خیلی شلوغ بود، یکی دو روزی توی ترافیک معطل شدیم تا به جاده ی چالوس رسیدیم. همه پر از شوق و اشتیاق اما... ناگهان... در یک لحظه همه چیز به پایان رسید... دیگه نه صدای خنده ای به گوش می رسید و نه صدای بوق ماشینی؛ سکوتی مرگبار بر همه جا حاکم شده بود. دیگه هیچی نفهمیدم... چند هفته بعد وقتی چشمانم را باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم. نگاهی به اطرافم کردم، روی تخت کناریم برادرم اشکان بود. نگاهی به تخت های دیگه کردم تا شاید پدر و مادرم هم اونجا باشند ولی هیچ اثری از اونا نبود. نگاهی به آشنایانی که برای ملاقات اومده بودند کردم ولی هیچکدام از اونا هم پدرم یا مادرم نبودند. از هر کسی می پرسیدم جواب سر بالا میداد. فکر کردم حتما اتفاقی براشون افتاده؛ اتفاقی وحشتناک... که البته درست هم فکر می کردم. چند روز بعد وقتی منو اشکان از بیمارستان مرخص شدیم، بهمون خبر دادن که پدرم مرده و مادرم از کمر به پایین فلج شده. به منو اشکان شوک ناگهانی ای وارد شده بود، هردو سر جای خودمون خشکمون زده بود و زبانمان بند آمده بود. چند روز بعد مادرم هم از بیمارستان مرخص شد و من و اشکان و مادرم با کلی غم و غصه به خونه برگشتیم. اشکان خیلی شکسته شده بود، اون دیگه بیخیال دانشگاه و ادامه تحصیل شده بود و من هم باید سه ماه دیگه به مدرسه می رفتم. مادرم هم هر روز حالش بدتر از دیروز میشد و من هر شب کارم شده بود نماز خواندن، دعا کردن، گریه کردن... دیگه از زندگی ناامید شده بودم، پیش اشکان رفتم و گفتم که منم دیگه نمی خوام ادامه تحصیل بدم. اشکان عصبانی شد و با صدای بلند گفت که اگه شده شبانه روزی کار کنه نمیذاره من ترک تحصیل کنم. من بهش گفتم آخه اینکه نمیشه؛ مخارج خونه به حد کافی بالا هست، دارو های مادرم هم که هر کدومش هر ماه حداقل 100 تا 300 هزار تومن پول می خواهد اونوقت شهریه ی مدرسه ی منو میخوای از کجا بیاری البته جدا از کتاب و لوازم و التحریری که باید بخرم؟ اشکان دهانش را باز کرد تا چیزی بگه اما بغض گلویش را گرفت، اشک توی چشمانش جمع شد، و با صدایی آرام گفت من درستش می کنم تو نگران نباش؛ فقط به فکر درست باش. اشکان از من خواست که بهش یه قولی بدم و اون اینکه تمام تلاشم را بکنم تا به جای اون به هدفی که یه روزی آرزوش بود برسم و همینطور از من خواست که باهم عهد ببندیم که هیچ وقت ناامید نسیم و من اون روز زیباترین عهد زندگی او را بستم . اشکان توی شرکت پدرم، جای پدرم را گرفت. اولش خیلی سخت بود تا شرکت مثل گذشته رو به راه بشه ولی امید و پشتکاری که اشکان داشت همه چیز را درست کرد. شرکت طی دو سال، مثل گذشته اش شده بود و هر روز بهتر از دیروز رونق می گرفت. من هم توی این دو سال سعی کردم تمام تلاشم را بکنم و دو سال آخر دبیرستانم را به خوبی پشت سر بگذارم. ولی تنها چیزی که توی این دوسال تغیر نکرده بود، حال مادرم بود. مادرم نه تنها بهتر نمی شد بلکه بدتر هم می شد. توی این دو سال منو اشکان مادر را پیش دکت های زیادی بردیم و بهتر از هر روز ازش مراقبت می کردیم ولی هیج فرقی نمی کرد؛ اما منو اشکان هر لحظه به عهدی که بسته بودیم پایدارتر میشدیم و از نو شروع کردیم. حالا دیگه من دو سال آخر دبیرستانم رو با موفقیت پشت سر گذاشته بودم و اشکان هم دیگه شرکتش رونق زیادی گرفته بود و واسه ی خودش یه کسی شده بود. من واسه کنکور خودمو آماده میکردم و اشکان واسه سرمایه گذاری های بزرگتر در آینده... من کنکور دادم و تونستم با رتبه ی چهار تجربی توی دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول بشم. بعد از اینکه این خبر را شنیدم یک راست به طرف شرکت اشکان رفتم و این خبر را بهش دادم. اشکان وقتی شنید موج خوشحالی توی چشماش برق میزد .سریع کتش را از روی چوب لبلسی برداشت وبا هم به طرف ماشینش رفتیم. سوار شدیم و با خرید یک جعبه شیرینی راهی خونه شدیم. در را که باز کردیم هر دو با شیرینی ها به سمت اتاق مادر دویدیم. اشکان میگفت مامان... مامان ... پاشو ...پاشو ببین تک دخترت شاهکار کرده... پاشو ببین چیکار کرده... اشکان همینطوری میگفت و من مادر را تکون میدادم ولی انگار مادر دیگه نه صدایی میشنید، نه کسی را میدید و نه دیگه چیزی را می فهمید... آره؛ اتفاقی که ازش می ترسدیم افتاده بود ... مادرم ما را تنها گذاشت و پیش پدرم رفت؛ حتی بدون خداحافظی... جعبه ی شیرینی از دست اشکان افتاد و من بی اختیار روی زمین افتادم. من و اشکان چند دقیقه بدون هیچ حرفی به مادر خیره شده بودیم. اشکان به طرف من اومد منو در آغوش گرفت و آروم توی گوشم زمزمه کرد به عهدی که بستیم فکر کن... با شنیدن این جمله، اشک هامو پاک کردم و بلند شدم و با کمک اشکان به کارهای مامان رسیدیم . حدود دو ماه من و اشکان مشغول کار های مادر بودیم. دیگه تابستون داشت تموم می شد و من باید خودم را برای رفتن به دانشگاه آماده میکردم. بالآخره مهر اومد... روز اول، اشکان منو با ماشینش تا دانشگاه رساند و بعد با کلی سفارش و مراقب خودت باش؛ منو تنها گذاشت و رفت. من وارد دانشگاه شدم، اولش خیلی غریبی می کردم. اصلا اون چیزی نبود که فکرش را می کردم. تا اینکه یکی از دوستای دوران راهنمایی ام را دیدم. اسمش زهرا بود؛ دختری مهربان و خوش چهره با کلی هیجان که وقتی منو دید با خوش حالی به طرفم اومد و شروع کرد سلام و احوال پرسی و تعریف از خاطرات راهنمایی که با هم بودیم و دوران دبیرستانش و دوستای جدیدی که پیدا کرده بود. به هر حال با اینکه دختر پر حرفی بود ولی دوستش داشتم و ازش خوشم می اومد.اون کاملا به محیط دانشگاه آشنا بود؛ مثل اینکه قبلا هم اونجا اومده بود. سه سال از اومدن من به دانشگاه می گذشت و زهرا کمکم کرد تا با آدم های زیادی آشنا بشم و پیشرفت زیادی کنم. اشکان برادرم هم توی این سه سال پیشرفت زیادی کرده بود. حالا دیگه شرکتش یکی از بزرگترین، بهترین و معتبر ترین شرکت های ایران شده بود. اشکان با دختری به اسم سارینا آشنا شد و پس از کلی رفت و آمد تصمیم گرفتن ازدواج کنن. من سال آخر دانشگاهم بود و سخت داشتم درس میخوندم تا مدرک بگیرم و بتونم یک قدم به چیزی که پدر و مادرو و اشکان آرزوشون بود نزدیکتر بشم. اشکان هم در همین حال که حواسش به منو درسم بود در تدارک عروسی با دختر مورد علاقش بود... بالآخره عروسی برگزار شد و اشکان به عشقش رسید و من از اینکه برادرم را شاد میدیدم، خوشحال بودم... اون شب همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. بعد از رفتن مهمون ها، اشکان چند کارگر گرفت تا خونه رو مرتب کنن. منم به اتاقم رفتم و طبق عادت هر شب؛ قبل از خواب، خاطرات روزانه ام را نوشتم. بعدش از شدت خستگی همون جا روی میز خوابم برد. فردای اون شب وقتی صبح از خواب بیدار شدم، میزصبحانه مثل هر روز آماده بود و اشکان اولی کسی بود که سر میز صبحانه نشسته بود.من هم رفتم و همراه با اشکان مشغول صبحانه خوردن شدم... این دفعه اشکان مثل هر روز با عجله صبحانه نمی خورد تا به شرکت بره. بعد از اینکه سر میز بلند شد نگاهی به من کرد و گفت - راستی خواهر گلم؛ من و سارینا امروز میخواهیم به ماه عسل بریم. - چه عالی! کجا؟ - کیش. - با چی؟ - با ماشین خودم. - ولی این خطرناکه... بیا و با هواپیما برو. - نه عزیزم تو نگران نباش، من مراقبم. - ولی... - ولی چی؟ - ولی آخه من می ترسم. - از چی؟ - هیچی ولش کن. آره من از اتفاقی که چند سال پیش افتاده بود می ترسیدم. می ترسیدم چون نمی خواستم باز تکرار بشه. ولی نتونستم این احساسم را به اشکان بگم چون نمی خواستم ناراحتش کنم. اشک توی چشمام جمع شده بود؛ نتونستم جلوی خودمو بگیرم، همینطور که نگاه اشکان می کردم فوراً از آشپز خونه اومدم بیرون و به اتاقم رفتم ودر را محکم بستم و شروع به گریه کردن کردم. چند دقیقه بعد اشکان وارد اتاق شد و وقتی اشک های منو روی صورتم دید، به طرفم اومد منو در آغوش گرفت و با صدای گرمی گفت نگران نباش... من به زودی برمی گردم... نگران نباش... اون روز اشکان منو دلداری داد و آرومم کرد. بعد به طرف اتاقش رفت و وسایلش رو جمع کرد و بعد از خداحافظی گرمی که از من کرد، به دنبال سارینا رفت. هیچ وقت اون لحظه ای را که با تمام وجد رفتنش را نگاه می کردم را فراموش نکردم. دو روز بعد من به دانشگاه رفتم و مثل قبل با انرژی و سرحال سر کلاس حاضر شدم. بعد از دانشگاه با زهرا به یک کافی شاپ رفتیم و در مورد موضوع مقاله ای که می خواستیم با هم بنویسیم بحث کردیم و بعد با یک خداحافظی دوستانه از هم جدا شدیم و من به خونه اومدم. بعد از اینکه لباس هامو عوض کردم، سراغ یخچال رفتم و با یک آب پرتقال برگشتم و تلویزیون را روشن کردم. تلویزیون داشت تصادفات این چند روز اخیر را نشون میدادکه ناگهان... وای... نه... انگار داشتم خواب مدیدم... نه این حقیقت نداشت... بله درست همون چیزی که ازش می ترسیدم... تلویزیون ماشینی را نشون می داد که هم مدل ماشین برام آشنا بود هم شماره پلاکش. اون ماشین با یک کامیون حامل سنک برخورد کرده بود. خبرنگاری که این گزارش را می داد؛ خبر از کشته شدن هر دو سرنشین خودرو که یک پسر و دختر جوانی بودند می داد.دوربین آنها را نشان می داد ولی به خاطر پتویی که روی آنها کشیده بودند، چهره ی آنها پیدا نبود. ماموران اورژانس سریعاً اونها را به داخل آمبولانس منتقل میکردند. نمسی دونم چی شد ولی یه احساس خیلی بدی بهم دست داد... آب پرتقالی که دستم بود بی اختیار روی زمین افتاد و من سرجایم خشکم زده بود. به سرعت به طرف تلفن رفتم و شماره ی اشکان را گرفتم ولی خاموش بود، شماره ی سارینا را گرفتم ولی اون هم خاموش بود. دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم... فقط از خدا کمک خواستم و همون جایی که ایستاده بودم، نشستم و دست به دعا برداشتم... سرم گیج رفت و از هوش رفتم. بعد از چند ساعت با زنگ تلفن بیدار شدم. فوراً تلفن را برداشتم. صدایی یه خانومی می اومد، انگار از بیمارستان بود... آره... درست هون اتفاقی افاده بود که چند روز پیش به اشکان گفتم ازش می ترسم. وقتی اون خانوم خبر کشته شدن اشکان و سارینا را بهم داد، تلفن از دستم افتاد و در یک لحظه تمام روزایی که با اشکان داشتم مثل یک شهاب از جلوی چشمام رد شد. دیگه بدتر از این نمیشد، اون لحظه فکر می کردم که بدبخت ترین ِ آدمها هستم. به اتاقم رفتم، دیگه از زندگی متنفر شده بودم. مثل بچه ها وسایل اتاق را پرت می کردم و با صدای بلند فریاد می زدم و گریه می کردم. ناگهان چشمم به دفتر خاطراتم که روی تخت افتاده بود افتاد. اونو برداشتم. خیلی دلم گرفته بود. صفحه ی اولش را اوردم و در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود شروع به خواندن کردم... خواندم و به آخرش رسیدم؛ ولی نه... هنوز آخرش نبود... من از آخری که همش غم و غصه باشه خوشم نمیاد. من همینطور که خاطرات زندگیم را میخوندم هرچند با اتفاق های ناگواری همراه بود ولی خالی از خوشی و موفقیت نبود. من چیز جالبی دیدم و اون اینکه درسته من خیلی چیز ها رو توی زندگیم از دست دادم و حتی بهترین عزیزانم را ولی در عوض چیز های با ارزش دیگری را بدست اوردممن خانواده ی عزیزم را از دست دادم ولی در عوض در این چند سال موفقیت هایی کسب کرده بودم که خالی از تشکر نبود... آری تشکر... تشکر از کسی که همه ی این چند سال کنار من بود، کمکم کرد، فرصت های طلایی ای به من داد، افرادی را سر راهم قرار داد که بدون آنها من به اینجا نمی رسیدم، اون کسی که این همه به من محبت کرده بود کسی بود که کسی نیست که تا حالا اسمش را نشنیده باشد و او خداست... خدایی که هر روز هزاران بار دست هزاران نیازمند را میگیره بدون هیچ منتی و بسیارند کسانی که از او معجزه ها دیده اند و شنیده اند و من آن شب به جمله ای در دفتر خاطراتم بر خوردم که خیلی برایم آشنا بود... جمله ای که خیلی وقت پیش ها زیاد آن را می شنیدم... جمله ای که میگفت هیچ وقت ناامید نشو. آره؛ این همون عهدی بود که خیلی وقت پیش منو اشکان با هم بسته بودیم. یک نفس عمیق کشیدم و یکبار دیگه ای جمله را زیر لب زمزمه کردم. از جا برخاستم و تصمیم گرفتم از نو شروع کنم. حالا دیگه من تنها نبودم و رفیقی بهتر از دوست داشتم که نامش خدا بود... چند روز بعد از چهلم اشکان و سارینا لباس های مشکی ام را در اوردم و به دوستم زهرا زنگ زدم که بیاد خونمون. زهرا مثل همیشه دختری با هیجان و پر انرژی بود . وقتی اونو دیدم خودم هم انرژی گرفتم و با کمک زهرا شروع کردیم یه دستس به سرو روی خونه بکشیم. چند ساعتی طول کشید ولی در عوض خونه خیلی خوب شده بود. شب که شد بعد از یک همنشینی ساده و خوردن شام؛ از زهرا خواستم که شب پیشم بخوابد و اون هم پذیرفت.فردای اون روز من به دانشگاه رفتم و مثل قبل به درسم ادامه دادم. تا گرفتن مدرک فوق لیسانس فقط چند ماه مانده بود. دیگه کم کم داشتم به آرزوم نزدیک می شدم ، آرزویی که نه تنها فقط آرزوی من نبود بلکه آرزوی پدرم، مادرم، و برادر عزیزم اشکان هم بود. من باید هرطور که میشد به این موفقیت دست پیدا میکردم و فقط مرگ میتونست جلوی تلاش های منو بگیره. حالا دیگه حدود یک سال از مرگ اشکان می گذشت و من تمام تلاشم را میکردم تا بتونم توی آزمون قبول بشم و یک قدم به آرزویی که داشتم نزدیکتر بشم. بالآخره این چند ماه هم تموم شدو من آزمون دادم و تونستم قبول بشم و مدرک فوق لیسانس ام را بگیرم و یک گام به هدف ام نزدیکتر بشم. ولی این برای من کافی نبو؛ من نباید کمتر از مدرک دکترا می گرفتم. پس من به تحصیل ادامه دادم و تونستم به موفقیت های بیشتری دست بیابم. مقاله ای که منو زهرا نوشته بودیم تونسته بود در همایش های علمی و پزشکی زیادی رتبه کسب کند و نه تنها آن بلکه تمام مقاله هایی که در دوران تحصیل در دانشگاه ارائه داده بودم توانسته بودند در همایش های پزشکی ملی و بین المللی بسیاری رتبه کسب کرده ویکی از برگزیده ترین مقالات باشند. من علاوه بر مقالاتی که ارائه داده بودم توانستم همچنین دو اختراع پزشکی به ثبت برسانم و این موفقیت های من باعث شد که دانشگاه کمبریج خواستار ادامه تحصیل من در آن دانشگاه شود و دعوت نامه ای برای من بفرستد. من آن دعوت نامه را پذیرفتم و به انگلیس رفتم. چند ماه طول کشید تا من با محیط و فرهنگ آنها سازگاری پیدا کنم. ام گذشته از اینها من در آنجا با برخی از استاد های علم پزشکی جهان برخورد کردم و با کمک آنها توانستم یکی از دانشجو های ممتاز دانشگاه کمبریج شوم. در نهایت من توانستم مدرک دکترای خود را نیز از دانشگاه کمبریج گرفته و به عنوان یک پزشک متخصص مغز و اعصاب به ایران برگشته و در خدمت مردم عزیز کشورم باشم. در تمام این مدت من به مشکلات زیادی نیز برخوردم ولی هر لحظه بیشتر به وجود خدا پی می بردم و اعتقادم به او محکم تر می شد.
و اما در آخر باید بگم که این داستان هنوز تمام نشده و قسمت کوچکی از دفتر خاطراتی بود که شاید در آینده ای نه چندان دور به عنوان یکی از رومان های پر فروش سال معرفی شود و من فقط و فقط هدف ام از نوشتن ای داستان، زنده کردن امید در دل مردم بود. امیدی که خیلی از ما ها خیلی وقته یادی ازش نکردیم؛ امیدی که خبر از وجود کسی میده که همیشه همراه شماست، مراقب شماست و یاری دهنده ی شماست... و او خداست...
پس همگی یک دقیقه سکوت به افتخار همه ی اون امید هایی که هیچگاه و در هیچ شرایطی ناامید نشدند و به امید روزی که هیچ امیدی ناامید نشه...
«پایان»
تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی